Mاولين و آخرين عشقم تويي
تا تو هستی با من,من شادمانم/بذار داد بزنم دوست دارم مهربانم.
با تمام دلبستگي هايم بايد روزي بروم..... روزي كه در تمام شب هاي مرده ي زندگي ام حتي به خواب هم نميديدم.... رفتن از جايي كه در هوايش نفس كشيدم,عاشق شدم...وتمام از دست داده هايم را به دست آوردم ...عاشق دلي شدم به نرمي و لطافت ابرها.....ابري كه وقتي ميگريدو ميبارد وود تشنه ام را سيراب ميكند..... ميدوني.. وقتي كه حضورت معني زندگي من شد در قلبم حسي پيدا كردم و آنقدر عاشقت شدم كه همه ي لحضه ها را به اميد ديدنت سپري كردم....خدارا شكر ميكنم به خاطر چشماني گرم و قلبي پر از مهر كه به تو بخشيده تا خزان مرا بهار كنيي...... و سرانجام قصه ها امشب به حقیقت می پیوندند..... اسب های تک شاخ سفید..روزنه هایی از خنکای تبسم صبگاهی... و تو اینک..اینجایی در کنارم...... پنجره رابه روی طلوع شیرین این صبح دل انگیز میگشایم و اینک نفسی عمیق.. اکنون نواختن ساز درونی ام شورو حال دگر دارد.... رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟ سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم چه کسی میداند که چرا چشم من از فاصله ها نم ناک است!!!! و چرا این دل رنجیده ی من غمناک است!!!! به تو می اندیشم ..به تو ای مخمل رویایی شب ...به تو ای زیبای اساطیری من... چشم وا کنی مرا خواهی یافت... با خودم میگویم...زندگانی بی دوست سر به سر غمگین است در میان دل دوست زندگی بس شیرین است....... مهربونم:دیگر منتظر سکوت شب ها نیستم با تو هر لحظه در آرامشم . دیگه وقتی نگاه های مظلومانه ام را به آرزوهای دور خیره میکنم بی اراده نمیبارم چون امید به تو لحاظاتم را سبز کرده است دیگه واژه های ناممکن..محال..شاید و کاش نشانی ذهن مرا از یاد برده اند... با تو ذهن من واژه خواستن را به حافظه اش سپرده است. من نجواهایم را با تو دوست دارم... مهربونم تولدت مبارک.... اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می آورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند . . . خطا از من است،می دانم. از من که سالهاست گفته ام"ایاک نعبد" اما به دیگران هم دل سپرده ام... از من که سالهاست گفته ام"ایاک نستعین" اما به دیگران هم تکیه کرده ام اما رهایم نکن بیش از همیشه دلتنگم به اندازه ی تمام روزهای نبودنم میدانی عشق چیست ؟ به نظر من عشق یک احساس پاک و شیرین است ، عشق یعنی ذوب شدن ، عشق یعنی محو شدن ، عشق یعنی در معشوق فنا شدن ، عشق یعنی فدا شدن ، عشق سوزنده تر از آتش ، عشق زیباتراز زیباترین گل ، عشق یعنی خوشبوتر از عطر نسیم ، عشق یعنی صداقت ، عشق یعنی صفا ، عشق یعنی آئینه شدن ، عشق یعنی دریا شدن ، عشق یعنی پرواز ، عشق یعنی پاک شدن از کینه ها ، عشق یعنی پاک شدن از کدورت ها، عشق یعنی دورشدن از عقده ها ، عشق یعنی مهربان شدن ، عشق یعنی هنرمند شدن ، عاشق همه چیز و همه کس را زیبا میبیند ، چشم عاشق از عیب همه کس و همه چیز غــافل میشه ، عشق یعنی .................... چرا عشق هرگز شكست نمي خورد در حالي كه با دشواري هاي خود كه مشكلات منحصر به فرد شما هستند روبه رو مي شويد اين جمله را كه پاول مقدس در نامه اش به كورينتيانز نوشت ، به ذهن خود بسپاريد :«عشق هرگز شكست نمي خورد.» یک روزآموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف هایدلنشين » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،داستان کوتاهی تعریف کرد:یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق بهجنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحضه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››قطره های بلورین اشک، صورت راوی راخيس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتیانجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناك ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود. ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت راباز کرد و نامه ی داخل آن را خواند: « امیلی عزیز، عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم. با عشق، خدا» امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی ازفروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ » امیلی جواب داد:آ« متاسفم ، من دیگرپولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. »مرد گفت:آ« بسیار خوب خانم،متشکرم » و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: آ« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چونخدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد: امیلی عزیز، هر چی خواستم نشکنم با بیخیالی سر کنم................ داغ دل شکسته رو با دل خوشی کم کنم دیییییییییییییییییدم نمیییییییییشه دوستای گلم برا این مطلبم به وبلاگ "داستان های عاشقانه و غمگین"که برا ی داداش محسنه برین منتظرتونم www.mfazlollahi0705.mihanblog.com
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوووووووووووووووووووووووووووووووووووست دارم![]()


جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست ...
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !
عارف گفت: ولی دیگر دیگران را نمی بینی !
آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند و آن چیزی نیست جز "شیشه"
اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند !
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری ....jpg)
:ادامه مطلب:
در حالي كه از خود مي پرسيد آيا استثنايي وجود دارد ، به اين جمله بينديشيد. هرگز ، يعني هرگز استثنايي نيز وجود ندارد. تصور مي كنم شما نيز به همان نتيجه اي كه من گرفته ام ، رسيده ايد.
هرگاه دچار مشكلي قابل ملاحظه شوم مي دانم كه با ارسال عشق هرگز شكست نمي خورم .
مشكل شما هر چه كه باشد مي توانيد راه حلش را در اين عبارت ساده بدون هيچ واژه اي بيهوده و هيچ جايي براي واژه هاي بي معني بيابيد:«عشق هرگز شكست نمي خورد.»
اين عبارت حتي زماني كه نفرت و تنفر مشكل اصلي را تشكيل مي دهد بسيار كارساز است.
:ادامه مطلب:
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
با عشق,خدا . . .
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

